دختر افتاب
زندگی برگ بودن در میان باد نیست امتحان ریشه هاست ریشه هم هرگز اسیر باد نیست ....
شاید دیگر منی نباشد تا بگوید من هستم میروم تا شاید روزی بگویند و به یاد اوردند روزی بودم خدانگهدارمان آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي فرخی یزدی اه!مردم !ز غم ازاد کنید دست دلم ز فلک بگریزم به بشر روی ارم ماه بیچاره چه میدانست بشر روی زمین همه خونخوارند و همه میگریند وهمه می ازارند ! ماه بیچاره چه میدانست که عشق از زمین پر بست و به فلک روی اورده ! ماه بیچاره چه میدانست که غم بر زمین گسترده ! ماه بیچاره چه میدانست بر و روی هر شاخ نو رسته به فلک دل بسته ! ماه بیچاره نفهمید خبر باد صبا بدست تندر دیوانه گرفتار شده ! ماه بیچاره ندید قاب یخزده ی پنجره را ! ماه بیچاره ندید قاب یخزده ی پنجره را! ماه بیچاره ندید فقل دهان بلبل را ! ماه بیچاره نفهمید که به غل وزنجیر کشیدند پرستوها را! ماه بیچاره نفهمید کسی که یخزده بود او نبود بلکه چشم ان انسان بود............... ای کاش ندایی بودم بی پایان که میگفتم صدایم را در گلو خفه کردند ای کاش میدانستند که میدانیم که نداها و اواها زیادند حتی خفه کردن ان ها در گلو را گوش ما میشنوند گوش ما پر از نداها و اواهای خفه شده است ندا میشوم و میگویم من زنده ام شاید تا به حال مرده بودم اما حال زنده ام بی انکه نفس بکشم و بوی تند گاز اشک اور شش هایم را بیازارد با صلابت تر از قبل فریاد ازادی میکشم فریاد میکشم تا جهانیان بدانند ما هنوز زنده ایم که بدانند هنوز هستند کسانی که بفهمند تا ایندگان بدانند زمانی که نمیشود بود هم ما بودیم که بدانند ندای ما زنده است و ما هر کدام ندایی ناگفته هستیم بالاخره اومدم نه با یه داستانک نه با یه شعر با یه سری حرف دل اومدم که نظر شما ها رو بدونم درباره ی همون مسئله که این روزا بازارش خیلی داغه ۱.رای میدین؟ ۲.رای نمیدین ؟ ۳. چرا رای نمیدین؟ ۴. اصلا چرا باید رای بدیم؟ ۵. من رای میدم به......؟ ۶. احمدی نژادـ(؟) ۷.رضایی؟ ۸.اقای میرحسین موسوی ؟ ۹. یا اقای کروبی؟ ۱۰. رای سفید میدین ؟ ۱۱. اصلا یکی به من بگه داستان این انتخابات چیه؟ ۱۲. وقتی نفر اول کشور رو من نتونم انتخاب کنم که همه کارست ......... ۱۳.وقتی رابطه مون با همه ی کشور به گند کشیده شده......... ۱۴. وقتی اسمش رو میذارن شجاعت.... ۱۵.دیروز شبکه بی بی سی یه برنامه داشت که یه نفر طرفدار احمدی نژاد میگفت تنها کسی هستش که با شجاعت جلو میره یه نفر دیگه بهش گفت بذار یه مثال بزنم واست .وقتی یه نفر با سرعت ۲۰۰ کیلو متر بر ساعت توی پیست اتوموبیل رانی رانندگی میکنه بهش میگن تو ادم شجاعی هستی ولی اگه همون طرف با همین سرعت تو خیابون ولیعصر رانندگی کنه بهش چی میگن. شما به این طرف چی میگین؟ ۱۶.وقتی یه دختر بچه ۱۰ ساله وقتی حرف زدن بعضیها رو میبینه ازش ایراد میگیره که مامان جون بابا جون مگه این رئیس جمهور نیست پس چرا اینجوری حرف میزنه شما چی فکر میکنید؟ ۱۷.وقتی یه مشت دانش اموز بیچاره رو با بدبختی و ریز افتاب داغ راه میندازن و با هزار نوع تهدید میبرنش استقبال(؟) شما چی فکر میکنین درباره ی اون رئیس جمهور ؟ ۱۸. وقتی به زور بهترین دانش اموزای یه شهرستان رو به زور سوار یه اتوبوس میکنن و برای استقبال میارنش و توراه هم تصادف میکنن و نصفشو میمیرن ونصف دیگشون معلول میشن و صداش رو اصلا اصلا درنمیارن شما اسمش رو چی مذارید؟(قابل ذکر هستش که بگم من افراد این اتوبوس رو میشناسم و از صحتش کاملا مطمئنم ) ۱۹.وقتی نزدیک انتخابات که میشه پول مردم رو صرف کارای تبلیغاتی میکنه.... ۲۰. وقتی گفتن نصب بنر های تبلیغاتی ممنوعه وتو توی خیابون انواع و اقسامش رو از کوچیک وبزرگ بهترین جاهای شهر میبینی (هر چند پاره و جرواجر شده)چه فکری باخودت میکنی؟ این هم ۲۰ سوال بی جواب یا ..... خوشحال میشم نظر واقعیتون و کاندیدای مورد نظرتون رو با دلیل بدونم ممنونم از توجه تمگیتون ممنوم مرگ خواهد درید پرده ی براق نور خواهد امد و بهاری اورد در پس رنگ سیاه و تار خود گل رنگ ها خواهد رسید از پس رنگ سیاه بی رقیب در دلش حس میکند غم تاریک و روشن یک نارفیق اي كاش كودكي بودم تا عاشق صفحه ي سفيد دفترم باشم .دفتري پر از رنگ هاي شاد بر روي رنگ سفيد اي كاش عاشق بودم ..اي كاش عاشق بودم تا دريچه ي چشمم تصويري جز معشوق را در خود نميديد...اي كاش راننده اي بودم كه تنها وبا سرعت جاده ها را بودن توجه و با سرعت طي ميكردم ... اي كاش طبيبي بودم ........اي كاش سينوهه اي بودم كه تنها هدفم زندگي بود ....نفس بود...اي كاش معماري بودم معمار بزرگي كه عمارت عشق را بر روي زمين استوار ميكردم .عمارتي با رگ و ريشه ي محبت و انسانيت ويا شايد بازيگري بودمكه به جاي چهره يسياه با چهره ي ابي روي صحنه ي نمايش پا ميگذاشتم و اولين پرده را تولد .دومين پرده را زندگي و شيرين ترين پرده را مرگ ميساختم و نه.................... حال ميفهمم اي كاش معلمي بودم ان گاه بود كه با زبان مهركلمه هاي زيباي محبت را با گچ كوتاه و سپيد ايثار روي تخته ي به ظاهر سياه زمين مينگاشتم و قصه ي عاشق و عارف را با زبان دوست داشتن براي كودك پير روي نيمكت كوچك خاكي اهسته اهسته تعريف ميكردم شعر محبت را ميسرودم ..........اي كاش معلمي بودم..... گمشده اي در خاك پروانه ي محبوسي در كلبه ي غمباران بال پرواز مرا باد وطوفان بشكست دست لرزن مرا پيچكي بست و برفت چشم غمبارم بود رو به اسمان خدا رو به باران وهوا رو به پرواز دعا شب تاريكي بود نه مهتابي و نه شمعي نه اميد صبحي و نه اواز درختي ناگه از اسمان جرقه ي نوري برسيد دست بر پرم كشيد باد بر سرم دميد ديگر زمين را ان فرش خاكي هرگز نديدم ارام يا وحشي دوستان مهربانم درودم را پذيرا باشيد اين شعري رو كه خونديد از اولين شعرهاي من بود قديميه و پر از اشكال و خيلي خيلي خيلي خام .ولي از اونجايي كه احساسش رو دوست داشتم اينجا براتون گذاشتمش اميدوارنم خوشتون بياد . يه صداي گرم و اهنگين ...... صداي غمگين وقديمي ديوار كاه گلي .. صداي يه ديوار كه نميدونستم اصلا چرا اونجا هست ؟ داشتم همين سوالها رو با خودم مرور ميكردم كه بهم گفت( پس ميخواي بدوني چرا اينجام؟) برگشتم و بهش نگاه كردم .يعني ذهن من و رو ميخوند ؟ بدون اينكه منتظر جواب من بمونه شروع كرد (سال ها پيش به جاي اين همه ديوار تو اين شهر فقط دشت بود و گل ودرخت و مهربوني ..فقط عشق و علاقه و همزبوني .همه حتي حاكم شهر با هم با مردم زندگي ميكرد .همه كنار هم بدون هيچ ديواري...مردمي داشت كه هيچ وقت غمگين نميشدن ميدوني چرا چون از اونجايي كه همه با هم زندگي ميكردن اگه كسي ناراحت ميشد همه دست به دست هم ميدادن و غم وغصه رو از دلش ميشستن .ديگه غمي وجود نداشت تا اينكه) ديوار ساكت شد .... منم منتظر شدم تا خودش شروع كنه يه نفس عميق كشيد و ادامه داد (تا اينكه يه روز صبح كه افتاب از پشت كوه هاي دور بالا اومد يه غريبه وارد شهر شد .بين مردم همهمه افتاده بود اونا تا حالا به جز خودشون كس ديگه اي رو نديده بودن .غربيه خيلي عجيب بود لباساي عجيبي هم به تن داشت .اخلاقش حرف زدنش همه وهمه عجيب بودن ..مردم هم كه تا اون زمان غريبه اي نديده بودن دورش جمع شده بودن كه حاكم شهر رسيد .حاكم پرسيد كه غريبه تو كيستي؟ از كجا امدي ؟ غريبه جواب داد( سرورم از شهر دوري امدم خيلي خيلي دور از اين خاك .شهري كه هر كس در ان خانه اي دارد و كوچه هاي باصفا و...............) مردم محو حرف زدن و كلمات غريبه شده بودند .معني خيلي از حرفهايش را نمي فهميدند ولي انقدر مجذوب شده بودند كه يكديگر را فراموش كردند . حاكم پرسيد (اي غربيه اين خانه كه توميگويي چيست؟) غريبه جواب داد( سرورم خانه يك چهار ديواريست كه هر كس ميسازد و در ان زندكي ميكند و........)و ساعتها درباره ي فوايد خانه برايشان صحبت كرد .... حاكم دوباره پرسيد (ديوار چيست؟) غريبه گفت( سرورم اگر بخواهيد به شما نشان خواهم داد )..همه قبول كردند ...واين شد كه اولين ديوار اين شهر را غريبه ساخت اولين ديوار كه ساخته شد باعث شدمردم دو دسته بشوند يك سري اين طرف ديوار يك سري هم طرف ديگه موندند همين ديوار باعث شد مردمي كه اين طرف ديوار بودن مردم طرف ديگه رو هرگز نبينن و همديگه رو فراموش كنن.كم كم مردم ياد گرفتن كه ديوار بسازن هر روز يه ديوار ....هر يه ديوار مساوي بود با يه جدايي..همه يواش يواش تنها شدن ديگه با هم نبودن .ديگه كسي از حال ديگري خبر نداشت .هر روز دور و دورتر ميشدن. اون مردمي كه يه زماني با هم يكي بودن حالا معلوم نبود كه هر كدوم توي چهارديواريش چه حالي داره. يه زماني همه سر يه سفره با هم غذا ميخوردن اما حالا هيچ كس نميدونست اوني كه تو چهارديواري كناريش هست چند وقته غذا نخورده .....حتي اونايي هم كه تو يه چهارديواري زندگي ميكردن هم بين خودشون ديوار كشيدن تا ديگه احيانا صداي نفس كشيدن همديگه رو نشنون اون موقع بود كه همه يه قوطي كبريت داشتن ....ديوار ساكت شد . بعد با يه صداي اروم گفت ميدوني چيه؟ميترسم يه روزي برسه كه هر كس از همون كه به دنيا مياد يه چهارديواري دو متري داشته باشه و تا اخر عمرش اونجا بمونه اخر سر هم كه مرد بيان ويه مشت خاك روش بريزن و برن) همونجا رو زمين نشستم و به ديوار تكيه كردم .چشمامو بستم و به اون ديواراي بلند فكر كردم......... امیدوارم خوش باشید امروز اومدم یه تشکر کنم از نازی جونم و یه داستانک کوچولو که با قلم بسیار لرزان و ضعیفم نوشتم رو بهتون تقدیم کنم و اگه احیانا خوشتون اومد بگید تا بازم از این داستانک ها بذارم تو وب وقتی با قدمهای شمرده وارد کوچه شد مثل این بود که وارد یه عالم دیگه شده باشه! دیوارهای کاه گلیه باغها خونه های قدیمی شاخه های درختهای کهنسال اونو به یاد بچگی و بازی و شادی تو کوچه هایی که به خاطر بارون بوی نمشون ادمرو سر مست میکرد می انداخت بوی خاک اونو به زمانهای خیلی خیلی دور برد اون روزهایی که تنها چیزی که داشت شادی بود اما حالا با اینکه همه چیز داشت دیگه شاد نبود! حاضر بود همه چیزشو بده تا باز هم به همون روزها برگرده...................... اون روزهایی که توی بارون میدوید و ترسی از زمین خوردن نداشت. توی دل مردم کوچه غم نبود خنده از لبا باز نمیشد. اون روزهایی که درختا به سرعت به سوی اسمون پرواز میکردن عجب دورانی بود .خسته بود کنار دیوار نشست به بهترین دوست بچه گیهاش تکیه کرد ! چشماشو بست ! خودشو دید ! خندون و شاد به طرف خونه مادر بزرگ میرفت. کلون در رو محکم میکوبید و بلند بلند بی بی رو صدا میکرد صدای مهربون بی بی رو شنید و در باز شد چادر نماز سفیدش سرش بود تسبیح فیروزه ایش تو دستش بود و داشت اروم اروم تو دلش ذکر میگفت ! بوی گلاب بی بی یه حس قشنگ بهش داد ! همراه بی بی وارد حیاط شد بازم مثل همیشه حیاط اب و جارو شده بود شمعدونیها دور تا دور حیاط چیده شده بودند سیبها و انارهای سرخ توی حوض فیروزه ای وسط حیاط روی اب قل میخوردند توی حال و هوای خودش بود که متوجه دستای گرم بی بی شد بی بی اونرو رو تخت نشوند و واسش انار اورد یه انار سرخ رنگ گونه های بی بی بی بی بهش گفت تا تو انار میخوری من میرم نماز میخونم و بر میگردم. این اولین و اخرین باری بود که بی بی دروغ میگفت . پسر انارشو خورد ولی هرچی منتظر موند بی بی نیومد بی بی گفته بود میره که نماز بخونه و بر میگرده اما......................بی بی دیگه بر نگشت. بی بی بر نگشت چون رفته بود . بی بی رفت ولی هنوز حوض پر اب بود رفت اما شمعدونیها هنوز منتظرش بودن رفت ولی..................................... __________________________________________ مردم یکی یکی از کنارش میگذشتن و با حالت زشتی سر تکون میدادند و زیر لب میگفتند : پیرمرد با این سن و سال خجالت نمیکشه اینجا نشسته............... هر کسی چیزی گفت و از کنار پیر مرد گذشت ولی هیچ کس نگفت شاید شادی رو از خونش بیرون کردن . کسی نگفت شاید اینجا نشسته و داره دنبال شمعدونی ها میگرده . کسی نگفت شاید این پیرمرد هنوزم منتظر بی بی هست. مرد جوانی جلو اومد وگفت: _پدرجان پدرجان بیدار شید چرا اینجا خوابیدین؟ به پیرمرد نزدیکتر شد ورو به زن جوانی که همراهش بود کرد و گفت : نفس نمیکشه! زن جوان جواب داد :ولش کن بریم مگه دنبال دردسر میگردی! و دست مرد جوان رو گرفت و از اونجا برد ولی پیرمرد هنوز هم منتظره ................... هنوز منتظره که بی بی برگرده به هر روی نمیدونم نظرتون چیه ولی اگه بهم بگید ممنون میشم تادرودی دیگر بدرود
دست خود ز جان شستم از براي آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
مي دوم به پاي سر در قفاي آزادي
با عوامل تكفير صنف ارتجاعي باز
حمله ميكند دايم بر بناي آزادي
در محيط طوفاي زاي ، ماهرانه در جنگ است
ناخداي استبداد با خداي آزادي
شيخ از آن كند اصرار بر خرابي احرار
چون بقاي خود بيند در فناي آزادي
دامن محبت را گر كني ز خون رنگين
مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي ز جان و دل مي كند در اين محفل
دل نثار استقلال ، جان فداي آزادي
| Design By : Night Skin |

